تبلیغات متنی
خرید بک لینک

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفدهم

[ad_1]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفدهم

آنچه گذشت: قسمت شانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفدهم”

مامان بازگريه کردوادامه نداد نميدونم چه اصراري بود که همه ميخواستن منو شوهربدن اعصابم خورد شده بود معني حرفاشونو نميفهميدم قراردادن يه نفرجاي علي برام غيرممکن بود اما به خاطر مادرسکوت کردم ووارد خونه شدم.

خونه هم ديگه عطرقديم نداشت برام همه چيز سرجاش بود فقط علي نبود علي اي که همه ي دنياي من بود همه ي دلخوشي من همه ي عطر شمعدوني هاي دور حوض همه ي بوي نم صبح هاي باغ همه شلوغي هاي نذري عزاداري وهيئت ها همهه درس ودانشگاه علي بواي من زندگي بود وحالا من ازهمه ي اينا محروم بودم همروداشتم اما ديگه برام رنگ وبوي قديم ونداشت چون ديگه کسي نبود که براي بودنش اميد داشته باشم نگاهمو به عکس روي ديوار دوختم علي من کجايي
تابستان ۱۳۶۴

دوساله که ازرفتنت ميگذره نيستي ببيني خيلي چيزاعوض شده نيستي ببيني فاطمه خواهرعزيز.دوردونت مادر شده مادرت توخيريه مسجد کارميکنه ودوست وهمرزمت اميرعباس ديگه حتي لبخندم نميزنه وسرش وحسابي با جنگ گرم کرده انگاري ميخواد انتقامتو يه تنه بگيره علي ولي من …
من هنوز همون ليلي خودتم هيچ فرقي نکردم فقط چند تا تار موي زمخت سفيد دراوردم که شدن اينه دق مامان
شايد کوتاهشون کردم شايدم نه اخه تودوست نداشتي موهاموکوتاه کنم اما مامان بادبدن سفيد شدنش غصه ميخوره ميگه توواميرعباس جون به لبم کرديد ميگه هردوتون تنمو ميلرزونيد

مهري هنوزم چشمش دنبال اميرعباسه مامان که خيلي دوست داره بهم برسن اما اين اميرسردنده لجه انگاري به هيچ صراطي مستقيم نيست ولي رفت وامدشون هنوزم زياده بيا بروتوخواب اميرعباس بگو که ازدواج کنه بگو سه ساله داره ميره ومياد بهش بگو بسه شايد حرفتوروگوش کردوخيال مامان حداقل ازون راحت شد
سنگ قبرت خيلي خاک گرفته بود حسابي تميزش کردم اگه کاري نداري برم بيمارستان
راستي يه فکري چند وقتيه توذهنمه ميخوام ببينم نظرتوچيه ميخوام برم اهواز اونجا خيلي نيرو لازمن ميخوام برم کمکشون به نظرت خوبه ؟؟؟معلومه که ميگي اره حتما بيا توخوابم بگو راستي چرابه خوابم نمياي انگاريادت رفته منوها
خب ديگه برم بازم ميام پيشت اون دنيا نري پيش حوري ها حسابي حسوديم ميشه
اخرين شيشه ي گلابم روي سنگ ريختم وبلند شدم هيچ وقت نميذاشتم اين عطرگلاب ازروي خاکش بپره هميشه تجديدش ميکردم همه ي چادرم هم بوي گلاب گرفت الان همه پرستارا ميفهمن طبق معمول کجا بودم
شمع بالاسرشم فوت کردم وبرگشتم
_سلام
صداي مردانه اما ارام …بللللله صداي مصطفي ست بازچرا سروکلش پيداشده خدا عالمه به طرف صدا برگشتم سرخاک علي مشغول فاتحه بودوبه دقت چهرشو موشکافي ميکرد
_سلام اقا مصطفي رسيدن بخير
ازجاش بلند شدومستقيم جلوروم ايستاد اما نگاهش طبق معمول به زمين بود
_ممنون تازه الان رسيدم معمولا اول ميام سرخاک مادربزرگم
_چه خوب!بااجازتون من برم بيمارستان
_ميرسونمتون
تحمل ماشينش برام سخت بود جوري رفتارميکرد که انگاري به زورسوارشدم براي همين گفتم
_خيلي ممنون من خودم ميرم ميخوام قدم بزنم
چند قدمي جلو رفتم ازصداي پاش فهميدم داره مياد واي اين غصا قورت داده چي ازجونم ميخواد
_نه هوا گرمه سوارشيد
درب ماشينوبازکردومنتظر موند نگاهمربلند کردمو به چهره اش دوختم سفيدي صورتش باگرما تبديل به سرخي شده بود وعينک افتابيش برازنده ترش کرده بود..
بااکراه سوار شدم سريع رفت وازونور ماشين سوارشدوحرکت کرد خداخداکردم زودتربه بيمارستان برسيم هواي ماشينش نفسمو تنگ ميکرد کمي پنجره روپايين کشيدم ولي ازشانس بدم دستگيرش کنده شد
_اخ دراومد ببخشيد
بدون عکس العملي نگاهي گذرا به دستگيره کردودوباره به جلوخيره شد
_اشکال نداره اگه گرمتونه براتون نوشيدني بگيرم
_نه ممنون
ازلهجه من خندش گرفت اما جلوي خودشو گرفت وحرفي نزد احساي بدي داشتم دلم ميخواست پياده شم
_ميشه نگه داريد؟
_اينجا که بيمارستان نيس
_منکه به شما نگفتم بيمارستان ميرم
_حرفاتونوشنيدم
واي خدا اين ازکي اونحا بود فضول بدبخت اخماموکردم توهم ازش متنفرشدم فکرکرده تهرانيه يعني همه چي داره

حالا اهواز براي چي ميخوايد بريد
واي خدا اين ديگه کيه حرف نميزنه نميزنه وقتي هم ميزنه ول کن نيس جوابشو ندادموبه بيرون خيره شدم
_سوال پرسيدم
_خدمت به رزمنده ها شما که همه چيزه شنيدبن
حرصم ازدستش درميومد اقابالاسر
دلم نميخواست به لهجه م بخنده براي همين باهاش حرف نميزدم بالاخره تابلو ببمارستانوديدم ازخوشحالي بال دراوردمو خودموازماشين بيرون انداختم
_ممنون لطف کردين
_خواهش ميکنم سلام برسونين
طبق معمول با جديت گازشو گرفت ورفت وارد بيمارستان شدم فاطمه با شکم بزرگش توراهرونشسته بود
_اينجا نشستي چي کار اصلا بااين وضعيتت اينجا چيکار ميکني
_دلم توخونه اروم نگرفت کلي هم بايوسف دعوام شد نميدونم چرا انقدربهونه گيرشده اين مرد
_وا بهونه گيرواسه چي؟تو حال خوب نيس حساس شدي
_نميدونم اين بچه هم اعصاب برام نذاشته کي مياد بيروم راحت شم
_پاشو بروخونه برواستراحت کن انقدرم به يوسف سخت نگيرپاشو
_واي ليلي دلم تنگه دوران مجرديه خوش به حالت
حرفش برام سنگين بود کجا خوش به حالم من اگه علي روداشتم که ……
_ليلي بازبغض نکن …عجبا نميشه باتوهم حرف زد مثله اميرعباس شدي …پاشم برم خونه
فاطمه ازجاش بلند شدورفت مسخره بود من حسرت اونوميخوردم واون حسرت منو
بعد ازپايان شيفتم رفتم خونه براي اولين بار مامان يابابابيرون درحال غصه خوردن نبودن مثله اينکه خداروشکر همه چيز خوب شده بود براي من خوب شدن اوناهم بس بود
دروبازکردم بوي کتلت مشامموپرکرد ودلم حسابي ضعف رفت مامان تواشپزخونه مشغول پخت وپز بود
_سلام مامانم خيلي وقت بود کتلت درست نکرده بودي
_ازبس سرپا وايسادن داره اعصابم نميکشه مادر
_حالا اعصابت اومد سرجاش خداروشکر
_اره برو بابات باهات حرف داره مادر منم برات چايي ميارم برو
دلم شور افتاد يعني معني خوشحاليشون چي بود بابا روي مبل مشغول گرش دادن به راديو بود
_سلام بابا
_سلام دخترم خسته نباشي
باترسولرزنشستم يعني چي ميخواست بگه باباصداي،راديوروبست و عينکشو به چشمش نزديک کردميخواستم باهات حرف بزنم
_بفرمايي
_ببين دخترم دوساله از شهيد شدن اون خدابيامرز ميگذره ديگه وقتشه به فکر خودت باشي بابا
_بابا من به فکرخودم هستم راهمو انتخاب کردم
_درسته ولي راه اصلي وجهاد اصلي توتشکيل خانوادست اون مادرتوببين هرروز داره غصه ميخورهانصاف نيس بابا خودتم ميدوني کهازسن ازدواجت گذشته نزديک بيست وپنج سالته اگه زودتربه فکرنباشي خدايي نکرده نميتوني جبرانش کني تاالانم که چند تا خواستگارورد کردي ماهم به احترام خاک اون خدابيامرز صبرکرديم ولي ديگه وقتشه فکراتوبکني
_کسي حرفي زده بابا
باباکمي جابه جا شدومادرهم باسيني چاي اومد

اره امروز سعادت پوراومده بود اجازه بگيره براي فرداشب
_سعادت پور؟
_اره مصطفي
_حالا مهري گذاشت اين برداشته
مامان اخماش توهم رفت وگفت
_اين چه حرفيه دختر خجالت بکش
_مامان جان من نميخوام عروس بشم نميتونم الان ازدواج کنم من همه زندگيم شده علي،چه جوري برم توخونه يکي ديگه
بابا_اشتباهت همينه دخترم والله علي هم راضي نيس تواينجوري پاش وايسي مهلت صيغتونم که دوساله تموم شده به خودت بيا بابا اصلا مصطفي رونميخواي هيچ اشکال نداره اونم بايد نظرت،جلب ميکرد ولي خب به فکر خودت باش
_بابا اصلا بحث مصطفي نيس هرمردديگه اي هم جاي مصظفي بياد نظر من همينه باازدواج مخالم
مامان باز بغض کردودرحالي که سرشو تکان ميدادوزيرلب غرولند ميکرد به اشپزخونه برگشت
بابا_دوسال حرفت شده نه ليلي فاطمه روببين يه بچه هم داره اما توچي توکه يه سالم بزرگتري توفقظ چند ماه زن علي بودي حالا اجازه بده مهر مصظفي هم به دلت ميفته هان دخترم؟؟؟
چهره مظلوم بابا که منتظر جواب بود اشکهاي مادرکه تمام صورتشو ازغصه خيس کرده بود ………واي خدابايد چي جواب ميدادم خدايا منم شهيد ميکردي وخلاص منم ميبردي پيش علي مگه جي ميشد حالا من جواب غصه هاي اين دونفر که تواين دوسال پيروشکسته شدن وچي بدم
اخ بابا کاش انقدرچهره ي پيرولهجه ي دوست داشتنيت مظلوم نبودن اينطوري بهتر تصميم ميگرفتم
سرموانداختم پايين ياد چهره ي حق به جان مصظفي افتادم مثله هميشه ازکارش بدم اومد خب ميتونست اول به خودم بگه اونطوري يه نه ميگفتم خلاص انگار چون سنش زياد بوذمنو حساب نميکردشاديدم عرضشونداشت راستي چرا اون تاالان ازدواج نکرده بود ماده سال اختلاف سني داشتيم يعني الان سي وپنج سالشه ذهنم پرازسوال وجواب شد بابا هنوز منتظر بود نگاهم ميکرد
بابا_توبزاربا خودش حرف بزني نشد بگونه به خدا من نديدم تاحالا به زني بد نگاه کنه يا کج بره پسره معتمديه مثله اون خدابيامرزحلال وحروم سرش ميشه
نه هيچ کس مثله علي نبود ولي باباراست ميگفت مصظفي چشم پاک ونجيب بودچي بايد ميگفتم زير لب با پايين ترين صداي ممکن گفتم
_هرطور صلاحه
حرف خودم مثله پتک خورد توسر خودم رفتم تواتاق قاب عکس علي اولين چيزي بود که ديدم واي انقدرشرمندم نکن اونجوري نگاهم نکن ميدونم بدت مياد اما چاره اي نيس ردش ميکنم بره قول ميدم به خاطر دل مامان وبابا بود
باورم کن علي يا اصلا بيا توخوابم واقعا چرا نمياي نکنه به قول بابا ازم ناراحتي منکه نميفهم خودت بيا بهم بگو علي خودت بيا

طبق معمول امشبم که نيومدي توخوابم
اولين جمله اي که صبح ها با خودم ميگفتم اين بود تنها دلخوشيم ديدنش توخوابم بود که نميدونم چرا اينم ازم دريغ ميکرد شايد به خاطر ناشکري هام شايدم لايقش نبودم هيچ وقت
باخستگي از جابلند شدم تصوير قاب عکسش تواينه افتاده بود طبق معمول سلام کردم وقاب عکسشوبرداشتم و بوسيدم
صداي دمپايي،روفرشي مامان نزديک شد داشت ميومد تواتاق اگه قاب عکسوتودستم ميديد باز گريه ميکرد سريع گذاشتمش روي ديوار رومشغول جمع کردن رو رختخوابم شدم مامان دروباژکردو وارد شد…

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

Loading…

[ad_2]

لینک منبع

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *